تبليغاتX
HAVE A GOOD TIME

HAVE A GOOD TIME

تولدت مبارک


 


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 8:43 PM موضوع | لینک ثابت


اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اینکه عقل زیادی داریم فروشنده خواهیم بود.

مونا


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 1:1 AM موضوع | لینک ثابت


اطلاعیه مهم

            امور دانشجویی

سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه. 
چند روز پیش ديدم روي بورد امور دانشجويي دانشگاه اطلاعيه مهمي به شرح زير چسباندند:

دانشجويان عزيز!
چنانچه در حين رانندگي دچار سانحه اي شده و يا خداي ناکرده حادثه منجر به فوتي براي شما رخ داد لطفا در اسرع وقت خود يا خانواده تان مراتب را به امور دانشجويي دانشگاه اطلاع دهيد تا سلسله مراتب اداري لازم سريعا به جريان افتد.
(امور دانشجويي)

من نمي دانم ان دنيا تلفن يا فکس هست يا نه!!! ايميل، ايميل چي؟ هست؟ حرفش رو هم نزن... تازه اگه تلفنن نباشه، اينترنت هم که نيست. البته خوب شايد انجا ADSL رايج باشد و يا برزخ ديش مرکزي داشته باشد.
خدا رو چه ديدي!!!
اما خوب آدميزاده ديگه... اينجا هم که يکي از ده شهر نامطلوب جهان براي زندگي. يکهو ديدي يک ماشيني زد و ما رو فرستاد اون دنيا. (البته زبونم لال) خانواده  هم که در حين گريه و زاري و ماتم حواسشون به ((سلسله مراتب اداري لازم)) نيست، رو راحيل هم که اصلا نمي شه حساب کرد ، شايد اون هم با من امد اون دنيا!
به خودم گفتم بشينم يه وصيت نامه بنويسم!
بعد ديدم نه بابا چهار تا دونه کتاب و چندرغاز پس انداز چي هست که به خاطرش وصيت نامه بنويسم.
خلاصه اینکه شما عزیزان لطف کنید و حواستون به ((سلسله مراتب اداري لازم)) باشه، هر چند که یکی نیست بگه، اصلا به دانشگاه چه ربطي داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مونا


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 11:15 PM موضوع | لینک ثابت


انالله و اناالیه راجعون

 

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 

با کمال تاسف و تاثر با خبر شدم  که پدر بزرگ دوست عزیزم دعوت حق را لبیک و به دیار باقی شتافتند، از خداوند متعال برای این پدر دلسوز طلب مغفرت و علو درجات را مسئلت می نمایم.

و همچنین برای خانواده محترم اقای گلستانی ارزوی طول عمری با برکت از خداوند مننان خواهم داشت.

 روحش شاد ویادش گرامی.


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 6:3 PM موضوع | لینک ثابت


جرعه جرعه شكفتن

نوروز1387

 

اين بار بهاري ترين چکه هاي باراني احساسم را با لهجه همه پروانه صفت هاي اين ديار، به آسمان نيلوفري دلهاي زلال هديه مي کنم:
صداي پاي بهار را در همين نزديكي احساس مي كنم. بهار هميشه براي من تداعي سخاوت آسمان، تبسم گلها، برآشفتگي خواب كوهساران، هياهوي بال پرندگان مهاجر، رويش، شكفتن و زيبائي بوده است. لحظه اي درنگ مي كنم و به مرور قافله شتابناك عمرم، (به جويباري كه بي وقفه از كنارم مي گذرد و به درياي ميليونها روز و سال و قرن رفته مي پيوندد ) مي انديشم.
 هي ...!! پشت سرت را نگاه كن! در سالي كه گذشت چند تا دل را شكستي؟! چند دل بدست آوردي؟! اشك چند چشم را در آوردي؟! بر روي چند لب، لبخند نشاندي؟! چند تا روح را آزردي؟! چند روح را به پرواز در آوردي؟! در چند وجود، بوته ي محبت كاشتي؟! ريشه ي كينه ي چند قلب را بارور كردي؟! کدام نابساماني را سامان دادي؟! چه زخمهایي را التيام بخشيدي؟! کدام بيچاره را چاره نمودي؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشيدي؟! ........ يادت هست ؟؟؟!!!                                                                                                                      
اكنون در اين فصل پرسشهاي بزرگ، موقع نگاه كردن به شگفتي ها و زيبائي ها و ترنم چشمه و باران، از خود مي پرسم: ‹‹ آيا تو هم به سمت شكفتن كوچيده اي؟؟ در زيبائي روح خود كوشيده اي؟؟ ببينم آيا در تو نيز ترنمي تازه، زمزمه اي نو و هياهویي بديع آغاز شده است؟ ››
اين روزها مي خواهم به ‹‹ زيستن ›› بيانديشم و دمي در پي ‹‹ راستي ›› و ‹‹ اعتدال در سخن و عمل ›› باشم. مي دانم كه در اين فصل پرواز، اگر بهارانه نشوم، چيزي از بهار را ادراك نخواهم كرد.
حالا كه روحم به اهتزاز در آمده و قلبم در بيكران سبز در پرواز است، و زمان، زمان زبان گشودن است و آواز، ساز درونم را كوك مي كنم تا زيباترين آهنگ را بنوازد، سه تار دلم را مي لرزانم تا از آن موسيقي دلنشين عشق برخيزد. حالا ديگر بر شاخه هاي خشكيده وجودم، لبخند جوانه هاي تازه اميد را مي بينم. در اين روزهاي تقلب قلبها و احوال، قلبم را از دست هاي نامحرم پس مي گيرم و به حريم دوست مي آورم. پرواز را تمرين مي كنم و حالم را از اسارت بي حالي و رخوت بيرون مي كشم و به نشاط مي رسانم. مي دانم كه در اين روزها اگر سراغ قلبم را نگيرم، با بهار محرم نخواهم شد.
چه لطيف و شگفت و نكته آموز است دعاي آغازين سال و نخستين خواسته هايم در آستانه بهار!
يا مقلب القلوب والابصار، يا مدبر الليل والنهار، يا محول الحول والاحوال حول حالنا الي احسن الحال
دست به دامن آسمان مي شوم و از او مي خواهم كه مرا به دست محبتي كه بر سر قلب و روحم مي كشد، بنوازد. مي خواهم شيوه باغباني كشتزار لحظه هايم را از او بياموزم تا امسال را به داس بيهودگي نسپارم ودر هجوم ملخهاي غفلت و گياهان هرز هواپرستي، باغ وجودم را آفت زده و پژمرده نبينم.
از بهار آفرين و كاروان سالار قافله ليل و نهار مي خواهم، چنانم كند كه روز و شبهاي سال را به خورشيد ايمان و ستارگان عمل صالح روشن كنم.خداي من! به من تواني بخش كه آوندهاي وجودم قطره قطره خلوص و جرعه جرعه صداقت باشد و شكفتن و بالندگي را تجربه كند.
 مي دانم كه معبود من، مرا روحي شفاف و زلال عطا خواهد كرد و مرا به سرزندگي و شور عاشقانه رهنمون خواهد شد.          
                                                                                                                   در اين فرصت نو، براي شما دوستان خوب آرزوي تندرستي؛ و شوري نو براي تحقق همه ي خوبيهاي آرمانيتان دارم.

 

  


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 5:27 AM موضوع | لینک ثابت


8 حديث از پيامبر اكرم (ص)

 

 

1
پيامبر صلى الله عليه وآله :
ما عَمِلَ ابْنُ آدَمَ شَيْئاً اَفْضَلَ مِنَ الصَّلاةِ وَ صَلاحِ ذاتِ الْبَيْنِ وَ خُلْقٍ حَسَنٍ ؛(1)
انسان هيچ كارى بهتر از نماز، اصلاح ميان مردم و خوش اخلاقى نكرده است.

2
پيامبر صلى الله عليه وآله :
اَلدُّعاءُ مِفْتاحُ الرَّحْمَةِ، وَ الْوُضوءُ مِفْتاحُ الصَّلاةِ، وَ الصَّلاةُ مِفْتاحُ الْجَنَّةِ؛(2)
دعا كليد رحمت، وضو كليد نماز و نماز كليد بهشت است.

3
پيامبر صلى الله عليه وآله :
لا تَزالُ اُمَّتى بِخَيرٍ ما تَحابّوا و اَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ اَقْرَوُا الضَّيْفَ، فَاِنْ لَمْ يَفْعَلُوا ابتُلُوا بِالسِّنينَ وَ الْجَدْبِ؛(3)
امتم همواره در خير و خوبى‏اند تا وقتى كه يكديگر را دوست بدارند، نماز برپا دارند، زكات بدهند و ميهمان را گرامى بدارند، پس اگر چنين نكنند به قحطى و خشكسالى گرفتار مى‏شوند.

4
پيامبر صلى الله عليه وآله :
اَحَبُّ الْاَعْمالِ اِلَى اللَّهِ الصَّلاةُ لِوَقْتِها، ثُمَّ بِرُّ الْوالِدَيْنِ، ثُمَّ الْجَهادُ فى سَبيلِ اللَّهِ؛(4)
دوست داشتنى‏ترين كارها نزد خداوند: نماز اول وقت، سپس نيكى به پدر و مادر و سپس جهاد در راه خداست.

5
پيامبر صلى الله عليه وآله :
اِسْتَوُوا تَسْتَوِ قُلوبُكُمْ وَ تَماسّوا تَراحَموا؛(5)
[در نماز جماعت‏] صف‏ها را هماهنگ و منظم نماييد تا دل‏هايتان هماهنگ شود و به يكديگر (شانه به شانه) متصل گرديد تا با هم مهربان شويد.

6
پيامبر صلى الله عليه وآله :
صَلاةُ الْجَماعَةِ اَفْضَلُ مِنْ صَلاةِ الْفَرْدِ بِخَمْسٍ وَ عِشْريْنَ دَرَجَةً؛(6)
فضيلت نماز جماعت بيست و پنج برابر نماز فُرادا است.

7
پيامبر صلى الله عليه وآله :
لا يَزالُ الْعَبْدُ فى صَلاةٍ مَا انْتَظَرَ الصَّلاةَ؛(7)
انسان تا وقتى كه منتظر نماز است، در حال نماز است.

8
پيامبر صلى الله عليه وآله :
الرَّكْعَتانِ فى جَوْفِ اللَّيْلِ اَحَبُّ اِلَى اللَّهِ مِنَ الدُّنْيا وَ ما فيها؛(8)
دو ركعت نماز در دل شب، نزد خدا از دنيا و آنچه در آن است، محبوب‏تر است.

 


1) نهج الفصاحه، ح 2651 .
2) نهج الفصاحه، ح 1588 .
3) امالى طوسى، ص 647، ح 1340.
4) نهج الفصاحه، ح 70.
5) كنزالعمال، ح 20575 .
6) خصال، ص 521 ، ح 9 .
7)  نهج الفصاحه، ح‏2538.
8) بحارالأنوار، ج 87 ، ص 148، ح 23 .


 


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 1:33 AM موضوع | لینک ثابت


دلهره های یک ذهن ساده!

 

غروب زمستانی 

 

بعد از سلام

نمی دانم این حس به شما دست داده یا نه، این که در خیابان های این شهر بی در و پیکر قدم بزنی و یکهو همه چیز را فراموش کنی و ندانی کجایی و چه می کنی!

نمی دانم این حس به شما دست داده یا نه، وقتی که توی تاکسی یا اتوبوس نشسته ای و زل

 می زنی به قطار ماشین هایی که توی ترافیک پشت سر هم ایستاده اند و از خودت

 می پرسی اینجا چه می کنی!!

نمی دانم این حس به شما دست داده وقتی که از یک بلندی به شهرتان خیره می شوید و دلتان

می گیرد که نمی توانید خانه تان را پیدا کنید، نمی دانم آن موقع شما هم ترس برتان داشته یا نه همین طور گفته اید بی خیال محو منظره روبه رو شده اید وحالش را برده اید!!!

نمی دانم تا به حال از شهری به شهری رفته اید، مهاجرت کرده اید یا نه؟ نمی دانم با این هجرت خواسته یا نا خواسته کنار آمده اید یا نه، نمی دانم اصلا احساس می کنید ریشه دارید، به جایی این ریشه وصل است، یا نه، مثل درخت های کارتون " خانواده دکتر ارنست " شده اید که روی جریان آب راه می رفتند و ریشه هایشان نه به زمین که در اعماق آب ها فرورفته بود؛  نمی دانم، شما دانشجویی یا سرباز یا نه یک کارگر ساده که آمده ای تهران تا یک لقمه نان در بیاوری غروب های تهران را چطور دیده ای و مخصوصا زیر پل کریم خان، چهار راه کالج یا میدان انقلاب!!!!

نمی دانم وقتی سوار مترو می شوید چه حسی دارید و وقتی پیاده می شوید درایستگاه میرداماد چه حسی پیدا می کنید، مخصوصا اگر تنها باشید و خودتان را گم شده در سیل جمعیت ببینید، ببینید که تنهایید و اگر همین حالا همین گوشه بیافتید کسی هست که دست تان را بگیرد و بلندتان کند؛ نمی دانم هیچ کدام اینها را نمی دانم، اما می دانم که در این لحظه ها می شود کتاب شعری همراه داشت، دلت که گرفت آن را باز کرد و خواند:

غروب:

غروب، نگفتنی ست

غروب، ننوشتنی ست

مگو که عریانی ست

هیچ بیدی را برگ این همه باد نیست

مگو که تنهایی ست

هیچ کس را تاب این همه دانش نیست

غروب را از مسافران بپرس

در غربت مخواب

مبادا در غروب بیدار شوی

یا مثلا این شعر:

فریاد

مشت می کوبم بر در، پنجه می سایم بر پنجره ها، من دچار خفقانم خفقان! من به تنگ آمده ام از همه چیز، بگذارید هواری بزنم... با شما هستم، این درها را باز کنید؛ من به دنبال فضایی می گردم؛ لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم!

می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد؛ من به این فریاد همانند کسی که نیازی به تنفس دارد، مشت می کوبد بر در، پنجه می ساید بر پنجره ها محتاجم!

من هوارم را سر خواهم داد، چاره درد مرا باید این داد کند؛ از شما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند!؟؟

 

 

این روزا برای من و مونا روز های تقریبا خوبیه!! می شه گفت نود وهفته (۹۰ برای مونا، ۷ برای من) من ومونا به مناسبت این شادی یه جشن دو نفره گرفتیم، خلا صه که بزن و بکوب...

یه تیکه ازاین مراسم رو براتون میذارم تو ادامه مطلب؛ از دست ندینـــــــــــــــا. فقط نظر یادتون نره.

 

 

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 4:16 AM موضوع | لینک ثابت


نامه مونا به راحیل

 

نامه مونا به راحیل!

 

دیروز که مطالب وبلاگ رو خوندم تصمیم گرفتم یه پست جدید بزارم ولی امروز با توجه به روحیاتم مطلبم رو عوض می کنم و از تو که از همه برایم عزیزتری می نویسم!

 

به قول اخوان ثالث:

هوا بس ناجوانمرانه سردست.

 

آری، سرما تا جایی که می تواند می لرزاند و یاد تو تا جایی که می تواند قلبم را می سوزاند.

بله راحیل عزیزم، در این شهر همه با هم خوب هستند، همه و همه، بجز مردمانش و جماعتی که در این شهر زندگی می کند، دلم گرفته از همه، از هر چی آدمه حالم به هم می خوره، ای کاش خدا فقط برای چند ساعتی من رو عزرائیل میکرد، اون وقت می دونستم چی کار کنم .............

اگه امروز با حرف هام ناراحتت کردم شرمنده، آخه دلم خیلی گرفته بود.........

عزیز دلم امیدوارم بتونم یه روزی همه ی خوبی هات رو جبران کنم، دیگه عرضی نیست.

خواهر کوچیکت: مونا

   

اینجا تـــهـــرانـــه، یعنی شهری که، هر چی توش می بینی باعث تحریکه

 

اینجا تـــهـــرانـــه لعنتی، شوخی نیستش، خبری از گل و بستنی چوبی نیستش

 

اینجا جنگله، بخور، تا که خورده نشی، اینجا نصف........................


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 1:8 AM موضوع | لینک ثابت


بیا و حال اهل درد بشنو ، به لفظ اندک و معنای بسیار

سلام

این نامه ها رو چند وقت پیش ها، تو روزنامه خوندم، به دلم نشست برای همین هم ازروزنامه جداشون کردم؛ برای این میگم به دلم نشست که حرفهای این نامه ها به نظرم جالب اومد (به دو دلیل) با اینکه نویسند هاشون خیلی قدیمی اند، خیلی قشنگتر از حرفهای عاشقهای امروزیه هرچند تکراری، ولیکن جای تامل داره... جالبتر از اون اینه که من شخصا از این همه تکرار خسته شدم، ولیکن خدا هنوز نه!!!!!!!!!!!!!!!!! این هم جای تامل داره، برای همین جداشون کردم که جلوی چشمم باشه و بیشتر بهشون فکر کنم...

 یادمه اون روزی که نامه امام رو دیدم بیشتر از 10 مرتبه خوندمش!خیلی تعجب کردم!!! حتی الان هم با یه بد بختی تایپش کردم از بسکه حواسم پرت می شد... البته نباید بگم تعجب کردم چون من که با نحوه حرف زدن و برخورد ایشون آشنا نبودم که بخوام از این نوع حرف زدنشون تعجب کنم؛ ولیکن می تونم بگم اصلا بهش فکر نکرده بودم، اصلا به ذهنم نمی رسید!

 

 

گزیده ای از نامه امام(ره) به همسرش!

در فروردین سال 1312 شمسی که امام عازم سفر حج بودند، در بیروت، نامه ای برای همسر با وفای خویش -که دومین فرزند را در بطن خود داشتند و در آن شرایط حساس روحی، علی القاعده از دوری شوهر خویش رنجور بودند- نوشتند؛ که به یقین مطالعه آن برای شما نیز جالب است و امام را در طراز انسانی کامل و صاحب ابعاد گوناگون می شناساند:

تصدقت شوم، الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است. عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت وخوش در پناه خودش حفظ کند. حال من با هر شدتی باشد می گذرد؛ ولی بحمدالله تا کنون هر چه پیش آمد، خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتا جای شما خالی است، فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد...

ایام عمر وعزت مستدام. تصدقت.

قربانت؛ روح الله

 

 

بخشی از نامه جان کیتس، شاعر انگلیسی به همسرش!

فانی شیرینم، گاه نگران می شوی که نکند آنقدر که انتظار داری تو را دوست نداشته باشم. عزیزم،  دوستت دارم همیشه و همیشه بی هیچ قید و شرطی. هر چه بیشتر تو را می شناسم بیشتر به تو علاقمند می شوم. همه احساسات من حتی حسادت هایم ناشی از شور عشق به تو است. در پر شورترین احساسم حاضرم برایت بمیرم. تو را بیش از اندازه ناراحت و آشفته کرده ام، ولی تو را به عشق قسم، آیا کار دیگری می توانم بکنم؟

همیشه برای من تازه هستی. آخرین تبسم تو، شاداب ترین و آخرین حرکات تو، زیباترین آنهاست.

دوستدار تو جان

 

نامه ناپلئون به همسرش ژوزفین

ناپلئون

 

سلام ؛ از هنگامی که بیدار می شوم درباره تو می اندیشم. بس تصویر تو و آن عطر افسون آمیز، راحتی را از من سلب کرده است. عزیز بی همتایم چه تاثیر شگفت انگیزی در دلم ایجاد کرده ای! هر گاه تو مضطرب و محزون و ناراحتی، قلبم درد می کند.

دریغا که امشب پی بردم به این که تصویر تو هرگز نمی تواند جای تو را بگیرد. عشق عزیز من، برای تو هزار سلام می فرستم؛ ولی مبادا سلامهایم را بازگردانی، زیرا صحبتهای تو بسی سوزنده تر است.

 

 

ناپلئون بنا پارت

 


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 4:57 AM موضوع | لینک ثابت


کبوترانه!

                                                           

 

 

نامه ولتر به همسرش!

ولتر (1778-1694) نویسنده و فیلسوف فرانسوی این نامه را در زندان به معشوق خود نوشت. وی در سن 19سالگی به عنوان وابسته سیاسی همراه سفیر فرانسه به هلند رفت. در آنجا عاشق آلمپ دونور دختر فقیر زنی از طبقه پایین اجتماع شد. نه سفیر و نه مادر آلمپ هیچکدام با ازدواج آنها موافق نبودند وبرای جدا کردن آنها از یکدیگر، ولتر را به زندان انداختند. مدتی بعد ولتر با بالا رفتن از پنجره زندان موفق به فرار شد...

 

عزیزم! به نام پادشاه مرا در اینجا زندانی کرده اند، می توانند جانم را بگیرند ولی عشقم را به تو هرگز. آری عشق زیبای من امشب تو را خواهم دید حتی اگر گردنم را به تیغ جلاد بسپارم. به خاطر خدا  دیگر با این حالت غمزده برایم نامه ننویس. باید زنده بمانی و احتیاط کنی. مواظب مادرت که بدترین دشمنت است باش. چه می گویم؟ مواظب همه کس باش. به هیچکس اعتماد نکن. آماده سفر باش. به محض پیدا شدن ماه در آسمان، هتل را به صورت ناشناس ترک می کنم. درشکه ای می گیرم و همانند باد به شونینگن خواهیم رفت. با خودم کاغذ و جوهر می آورم، نامه هایمان را در آنجا می نویسیم.

اگر مرا دوست داری به خودت قوت قلب بده و تمام نیرو و حضور ذهن خود را بکار گیر. مواظب باش مادرت متوجه نشود. همه عکسها را با خودت بیاور و مطمئن باش که ترس از بدترین شکنجه ها هم مانع خدمتگزاری من به تو نخواهد شد. نه، هیچ چیز قادر نیست مرا از تو جدا سازد. عشق ما عشقی پاک است و تا عمر داریم دوام خواهد داشت.

بدرود. حاضرم به خاطر تو هر کاری انجام دهم. لیاقت تو بیش از اینهاست.

خداحافظ دلبند عزیزم.  

                                                                                            آرو(ولتر)

                                                                                            لاهه 1713      


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 3:18 AM موضوع | لینک ثابت


برای مونای عزیزم که برف رو خیلی دوست داره!

آدم برفی

 

 

 

بخشی از نامه دکتر شریعتی به همسرش!

متن زیر نامه ایست از دکتر علی  شریعتی به همسرش که در تاریخ 25 آبان 1351 نوشته شده است:

پوران عزیزم، نمی دانم چه بگویم؟ گفتی دلت برایم تنگ شده است!  تو که در خانه و کاشانه وپیش بچه ها هستی و فقط یک نفر را کم داری و چنین دلتنگی می کنی و من که در این فشار و ناراحتی و کشمکش و ناپایداری و زشتی در گوشه خرابه ای تنهای تنها زندگی می کنم و همه شما را کم دارم، پس چه کنم و بر من چه می گذرد؟

و اما خبر خوشی که می خواهم به تو بدهم این است که از فردا صبح می نشینم و مقاله وزارتخانه را  می نویسم و دو سه روزه تمام  می کنم و فکر می کنم تکلیفم را روشن کنند. دعا کن تا خدا اینجا هم لطفی کند هر چند جز او پشتیبانی نیست و اما اخبار عینی اینکه همه اش فحش نخورده ام. نیش بود و نوش هم بود. روز عیدفطر عده ای از روشنفکران، جشن گرفتند و مجلسی از شخصیت های برجسته به عنوان تقدیر از من و سپس نطقی جالب و این که می خواستیم هدیه ای بد هیم به تو و هر چه فکر کردیم چیزی که قابل باشد نیافتیم تا به خاطرمان آمد که عده ای می خواستند به حضرت یوسف(ع) هدیه ای دهند، هر چیزی که لیاقت حسن و ارزش یوسف را داشته باشد نیافتند تا کسی ابتکاری به خاطرش رسید و آینه ای به او تقدیم داشت! یعنی که خودت را در آینه ببین. بر این اساس ما کتاب فاطمه، فاطمه است را به تو اهدا می کنیم! فکر می کنم جواب تو روشن است! فعلا کلید و قباله اش را پس گرفته ام  و منتظرم ببینم تو چه می گویی؟ راجع به زمین نمی دانم چه کرده ای؟ هر طور صلاح می دانی عمل کن، من نه نظر قاطعی دارم نه عجله ای. همه چیز مربوط است به نظر و سلیقه تو... من هم حال مزاجی ام بد نیست، فقط خیلی از زندگی این جوری به ستوه آمده ام، به خصوص بعد از این که کار ارشاد هم نیست.

پوران جان، امیدوارم این دوری به زودی تمام شود.

                                                                                          قربانت علی

 


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 5:59 AM موضوع | لینک ثابت


×کریسمس مبارک×

  

  

 

یک نامه ماندگار از بتهوون!

نامه بتهوون تنها چیزی است که از عشق نافرجام او به جا مانده است. عشقی که به اندازه موسیقی اش پر احساس بوده،  همان موسیقی عمیقی که بتهوون را پر آوازه کرد:

فرشته من، تمام هستی و وجودم، جان جانانم.

امروز تنها چند کلمه، آن هم با مداد برایم نوشته بودی که تا قبل از فردا وضعیت جا و مکان تو مشخص نمی شود.

 چه اتلاف وقت بیهوده ای!

چرا باید این غم و اندوه عمیق وجود داشته باشد؟ آیا عشق ما نمی تواند بدون این که قربانی بگیرد ادامه پیدا کند؟ بدون اینکه همه چیزمان را بگیرد؟ آیا می توانی این وضع را عوض کنی این که من تماما به تو تعلق ندارم و تو هم  نمی توانی تمام و کمال، از آن من باشی؟ چه شگفت انگیز است! به زیبایی طبیعت که همان عشق راستین است بنگر تا به آرامش برسی، عشق هست و نیست تو را طلب می کند و به راستی حق با اوست. حکایت عشق من و تو نیز از این قرار است. اگر به وصال کامل برسیم دیگر از عذاب فراق، آزرده نخواهیم شد.

بگذار برای لحظه ای از دنیا و ما فیها رها شده و به خودمان بپردازیم،  بی گمان یکدیگر را خواهیم دید. از این گذشته نمی توانم آنچه را در این چند روز در مورد زندگی ام به آن پی برده ام در نامه برایت بنویسم . اگر در کنارم بودی،  هیچگاه چنین افکاری به سراغم نمی آمد. حرفهای بسیاری در دل دارم که باید به تو بگویم. آه! لحظه هایی هست که حس می کنم سخن گفتن کافی نیست .

شاد باش - ای تنها گنج واقعی من، بمان- ای همه هستی من! بدون شک خدایان، آرامشی به ما ارزانی خواهند داشت که بهترین هدیه است.

 

 


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 4:47 AM موضوع | لینک ثابت


فاش می گویم و از گفته خود دلشادم!

 

 


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در یکشنبه نهم دی 1386 ساعت 3:25 AM موضوع | لینک ثابت


برشی از چله نشینی دیشب

 

سلام

امروز که داشتم روزنامه جام جم رو می خوندم از این مطلب خوشم اومد گفتم برای شما هم بذارم تا بخونید.(رضا رفیع- ستون خنده جام )

 

دیشب هرچقدر بیرون خانه ها هوا بس ناجوانمردانه یخ بود؛ داخل منازل اما از شدت گرمای کانون داغ خانواده داشت می ترکید. به طوری که سیستم گرمایشی خانه، خودش خودسرانه روی شمعک می رفت، تا باز بر اثر تعریف جوکی چیزی، هوای خانه که یخ می کرد؛ سیستم گرمایشی منزل دوباره وارد عمل می شد. ما هم که به رسم اسلاف و نیاکان عزیز خویش و نیز به جهت احیای سنت های قشنگ گذشته، تا خرخره در زیر کرسی فرو رفته بودیم خود را. چه، جد بزرگ ما همیشه در آستانه شروع  فصل زمستان کراراً به نوه ونتیجه رفته فهیم خود می فرمود:

                                    در زمستان اگر ز من پرسی

                                                           نعمتی نیست بهتر از کرسی

دیشب استقبال از یلدا به حدی بود که بنا به موافقت مراکز رسمی کشور، شب یلدا تا پاسی از نیمه شب تمدید گردید. منزل ما چنان فجیع شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود. شتر با بار و اضافه بارش گم می شد. صدای پدربزرگ که بلند شد، سرو صداها کمی خوابید. پدر بزرگ، لپ تاپش را باز کرده بود و از طریق شبکه گوگل، دیوان حافظ را سرچ کرده و تفالی به آن زده بود:

                                  بر سر آنم  که  گـر ز دست  برآید

                                                      دست به کاری زنم که غصه سرآید

در گوشه ای از کرسی، الهام و غزاله، نوه های دختری آقاجان، داشتند بلوتوث بازی می کردند. الهام داشت یک فیلم کوتاه سالم از سگی که به همراه پدرسگش کالباس می خورد، برای خواهرش بلوتوث می کرد. آن سوی کرسی، اما مادربزرگ هم لبخندی ملیح روی لب داشت. ظاهراً بلوتوث مادرجان هم روشن بوده است. صدای مهربان آقاجان،هندوانه و انار و آجیل روی کرسی را خوردنی تر می کرد:

                               خلوت دل نیست جای صحبت اغیار

                                                   دیو چو بیرون  رود، فرشته  درآیـد

احمدآقا و باجناقش محمود، در فضایی آکنده از عشق و صمیمیت و تفاهم، داشتند راجع به بالا رفتن قیمت مسکن و متراژ خانه ای در خیابان فرشته صحبت می کردند. گویا یک مقداری پول و پله کم داشتند. مهدی آقا، باجناق قلچماق دیگر از همان حاشیه کرسی یواشک به آن دو نزدیک شد و با بیرون آوردن دسته چک بی محلش گفت: بقیه اش با من!....و آقاجون همچنان گرم حافظ خوانی:

                             صحبت حکام، ظلمت شب یلداست

                                                  نور ز خورشید جوی، بو که برآید

اسماء، نوه دیگر آقاجون، داشت راجع به گران شدن ماشین زانتیایش بعد از کارتی شدن بنزین، توضیحات مبسوطی به دایی مهدی اش می داد و داییش به او می گفت: ای بابا، این چار روز دنیا را با یک ماکسیمای فکسنی هم می شود طی کرد. زانتیا هم نبود، نبود. مهم ، طراحی و مهندسی لبخند است که اخیراً برخی از دندانپزشکان و پزشکان زیبایی، راجع به آن حرفهای قشنگی زده اند.......با اشاره عمو جواد، نگاه هر دو به سمت آقا جان برگشت:

                            بر  در  اربـاب  بی مـروت  دنیـا

                                                 چند نشینی که خواجه کی به در آید

در منتهی الیه سمت چپ کرسی نیز هدی، نوه دوم آقاجون، یک هندس فری در گوشش فرو کرده بود و دستگاه ام پی تری پلیرش را هم زیر لحاف کرسی قایم کرده بود. روسری اش کمک می کرد که آقا جون متوجه هندس فری اش نشود. اما من که پهلویش نشسته بودم، گاهی صدای گوشی اش به حساب مفتوح گوشم واریز می شد: تو خودت قند و نباتی....شکلاتی شکلاتی....شیرینی به دل می شینی........البته گاه نیزیواشک گوشی را کنار می زد و به صدای آقاجونش دل می سپرد:

                          صالح و طالح متاع خویش نمودند

                                                  تا که قبول افتد و چه در نظر آید

سیل پیامک های ارسالی از سوی دوستان هم عمو رضا را مجال کنار گذاشتن تلفن همراهش نمی داد. مجرد بود و بی همراه آمده بود. دلش به همین اس ام اس ها خوش بود. یکی از آنها را از زیر کرسی به من نشان داد. طرف (بوالفضول الشعراء) از ارومیه احوالپرسی کرده  و در ادامه نیز از خودش شعری در کرده بود که با هم آهسته خندیدیم. شعرش در راستای تقارن عید قربان با شب یلدا بود که جهت ثبت در تاریخ ادبیات کشور، ذیلاً تقدیم می گردد:

                          شب چله تو را مهمان شد امشب

                                                  دلت شاد و لبت خندان شد امشب

                         مبارک بادت این جشن عروسی

                                                   که یلدا همسر قربان شد امشب!

خوشتان آمد؟.....راستش ما هم خوشمان آمد. فلذا چون دیدیم اکثر اس ام اس ها  سالم و منطبق بر موازین لازم است؛ از عمو رضا خواستیم که یک فقره پیامک دیگر هم در این شب لبخندهای بی پایان نشان مان دهد. عمو رضا هم لبخندی از سر رضایت زد و گفت: بیا، این هم ابراز احساسات بی ساسات یکی از اجله اصدقاء شاعر مسلک ما(معروف به مرد رند) که در راستای ما همین امشب از طبع خوش طبخ خودش در نموده است.

                         ای دوست، فراموش مکن یارانت

                                               اشکم شده چون انار از هجرانت

                         یلـدای  دراز و  سرد آمد از راه

                                               رخصت بده امشب بشوم قربانت!

به آقا جون نگاه کردم. پرشور و حال داشت همچنان حافظ قرائت می کرد. صدای آقا جون در لابه لای سمفونی شماره یک محفل انس مان که آمیزه ای از صدای آجیل و تخمه های شب چله بود، گاهی اوقات گم می شد. سمفونی شماره دو هم  صدای گاه و بیگاه موبایل های موجود بود که به لطف و همت شرکت مخابرات ،تا زیر کرسی  آنتن می داد. با این حال آقا جون گوشش بدهکار این چیزها نبود:

                       بلبل عاشق، تو عمر خواه که آخر

                                                باغ شود سبز و شاخ  گـل به بر آید

آقاجون که خسته شد، عمو جلال زد زیر آواز. یکی از بچه های شیطون موجود هم که حواسش نبود، زد زیر استکان چای آقاجون که تازه می خواست گلویی تازه کند. عمو جلال، صدای خوش و بدون خشی داشت. شاید سی دی اش همین روزها درآید!.........شبی که آواز نی تو شنیدم/چو آهوی تشنه پی تو دویدم/نشانه ای از نی و نغمه ندیدم/تو ای پری کجایی/که رخ نمی نمایی/از آن بهشت پنهان/دری نمی گشایی/......../در این شب یلدا ز پی ات پویم/به خواب و بیداری سخنت گویم/.....تو ای پری کجایی/که ............ناگهان و ناغافل،هندس فری نوه آقاجون از دستگاه ام پی تری پلیرش جدا شد و صدای گوشخراشی، آن لطافت آواز عمو جلال را خدشه دار کرد: پری پری، الهی ور بپری....پری ی ی ی ی.........

.....وصدای آقاجون بود که با ناراحتی گفت: مررررررگ.......نکبت!


 

 


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در شنبه یکم دی 1386 ساعت 4:9 AM موضوع | لینک ثابت


شب یلداتون مبارک

یلدا

ساعات زیادی تا پایان پاییز نمانده، لطفا جوجه های خود را بشمارید.

             با تشکر: مونا


 

نوشته شده توسط راحیل و مونا در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 5:11 PM موضوع | لینک ثابت